خرید بک لینک
سفر چراوقتی تو نزدیک تری از منبه لبهایمدورتری از بوسه ایکه نمینشیندروی لبهایمدوستت میدارم انگارتعقیبم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:31

دعوی عشق و عقل گفتارست معنی عقل و عشق کردارست عشق را بیخودی صفت باشد عشق را خون دل صِلت باشد هر کرا عشق چهره بنماید دل و جانش بجمله برباید کس نیاید به عشق بر پیروز عشق عَنقای مُغربست امروز عشق را کیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 5 بهمن 1397 ساعت: 20:09

تو را خواهم بوسید

اگر این سرب ها و آتش ها بگذارند

تو را خواهم بوسید

اگر این دودها و خاکستر ها بگذارند

تو را خواهم بوسید

اگر این استخوان های سوخته ...

اگر این گل های پژمرده ..

اگر این غروب های سرد ...

اگر این ...

اگر این خاک ها را کنار بزنی

تو را خواهم بوسید .

" رضا کاظمی "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 5 بهمن 1397 ساعت: 20:09

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 5 بهمن 1397 ساعت: 20:09

از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفتجان را خیال روی تو از دل به در نرفتاین آتش فراق ، که بر می رود به سراز دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!آخر که دید روی تو، ای مشتری لقاکش در غم تو ناله به عیوق در نرفتدوشم چه دود دل که ازین سینه برنخاست؟و امشب چه اشک خون که ازیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1397 ساعت: 12:05

اگر قرار باشد میان همه آنچه پیش روست یکی را بردارم ، آن عشق است. تنها ناجی که مرگ را شکست می دهد حتی در آن لحظه های واپسین که خون ساده ترین و گم ترین نقطه خانه و شهر را پر کرده است. " محمد مرکبیان " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 4:03

وقتی یک نفر زیاد به خانه این و آن برود و گاه و بیگاه مزاحم مردم شود ، مثل " سنگین">سنگین برو سنگین بیا " را برایش می زنند .یک دختری بود بعد از آنکه شوهرش دادند و به خانه بخت رفت ، هر روز می رفت خانه پدر و مادرش . مادره هم برای این که دختر تازه عروسش بیشتر به خانه و زندگی خودش برسد ، یک روز با کنایه و اشاره و با زبانی که دختره ناراحت نشود بهش گفت : " سنگین برو سنگین بیا " . دختر که منظور مادرش را نفهمیده بود روز بعد وقتی میخواست به خانه مادرش برود چند تا سنگ ریزه به گوشه ی چهارقدش بست و رفت . وقتی مادر دید دخترش متوجه منظورش نشده است ، این بار گفت : "دخترم ، شیرین بیا شیرین برو ، سحر بیا و پسین * برو " . روز بعد دختره یک ظرف شیره هم با خودش برد . مادره که دید نخیر دختره منظورش را نمی فهمد ، گفت : " دختر جانم کم بیا و کم برو " . * پسین : عصر ، غروب روایت کرمان - سال یک هزار و سیصد و چهل و شش خورشیدی" تمثیل و مثل / احمد وکیلیان " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 4:03

حق تعالی چون اصناف موجودات می آفرید از دنیا و آخرت و و بهشت و دوزخ ، وسایط گوناگون درهر مقام برکار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید گفت : انی خالق بشراً من طین . خانه ی آب و گل آدم من می سازم . جمعی را مشتبه شد گفتند : خلق السماوات و الرض نه همه تو ساخته ای ؟ گفت اینجا اختصاصی دیگر هست که اگر آنها به اشارت " کن " آفریدم این را به خودی خود می سازم بی واسطه که درو گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور . جبرئیل علیه السلام برفت ، خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت ای جبرئیل چه میکنی ؟ گفت ترا به حضرت می برم که از تو خلیفتی می آفریند . سوگند برداد به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم ، و تاب آن نیارم .من نهایت بُعد اختیار کردم تا از سطوات قهر الوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیارست که " والمخلصون علی خطر عظیم " .نزدیکان را بیش بود حیرانیکایشان دانند سیاست سلطانیجبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت . گفت : خداوندا تو داناتری خاک تن در نمی دهد. میکائیل را بفرمود تو برو . او برفت و همچنین سوگند برداد . اسرافیل را فرمود تو برو . او برفت همچنین سوگند برداد بازگشت . حق تعالی عزرائیل را بفرمود برو اگر به طوع و رغبت نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 4:03

نگو دوستت دارم انساناین واژه را می شنودواژهاز پوستشرد می شودبا نگاهیپایین می روداسب های قلبششیهه می کشندتندتر می دوندبر سینه اشمحکم ترسُم می کوبندنگو دوستت دارمانسان باور می کندافسار اسب وحشی رابه دستت می دهدبه تو تکیه می کنددر آغوشتاشک می ریزدیال هایش را می دهدتو شانه کنیانسان باور می کندو عشقدردناک ترین اعتقاد استاعتقادی که با سیلیپاک نمی شودبا خیانتقوت می گیردبا اهانتراسخ تر می کندبه انسان نگودوستت ندارمضربانش کند می شودپای اسب هایشمی شکنداسب هابر زمین می افتنددرد می کشندانسان می بایدحیوان راراحت کندانسان عرق می ریزداشکهایشدر بالشتجمع می شودعطر موهایت راحبس می کندنفس نمی کشدبالشت راروی سینه اشمیگذاردبه قلبشگلوله می زندبخار گرماز گلوی اسب هابالا می روداز دهانشانبیرون می جوشدسینه ی انسانسبک می شوداسب هابه سمت کوهستان دورمی دوندسم هایشانصدا نداردیال هایشانیخ بستهشیهه میکشندصدایشان راکوهپس نمیدهدعشقاز دست می رودانسان گناه داردنگو دوستت دارمانسان باور میکندنگو دوستت ندارم " رضاثروتی " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 20:26

شب ، آنچنان زلال ، که می شد ستاره چید ! دستم به هر ستاره که می خواست می رسید ! نه از فرازبام ، که از پای بوته ها می شد ترا درآینه ی هر ستاره دید ! در بی کران دشت در نیمه های شب جز من که با خیال تو می گشتم جز من که در کنار تو ، می سوختم غریب ! تنها ستاره بود که می سوخت. تنها نسیم بود که می گشت . " فریدون مشیری " * عنوان شعر متعلق به شاعر است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 20:26

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفاوز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیاشد راستی خیانت و شد زیرکی سفهشد دوستی عداوت و شد مردمی جفاگشته ست باشگونه همه رسمهای خلقزین عالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 19:37

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساخته ای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداخته ای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه هر کس از مُهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باختادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 0:09

دختران دشت !دختران انتظار! دختران امید تنگ در دشت بی کران ، و آرزوهای بی کران در خلق های تنگ ! دختران خیال آلاچیق نو در آلاچیق هایی که صد سال ! ـ از زره جامه تان اگر بشکوفید باد دیوانه یال بلند اسب تمنا را آشفته کرد خواهد . . . *** دختران رود گل آلود ! دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود! دختران عشق های دور روز سکوت و کار شب های خستگی ! دختران روز بی خستگی دویدن ، شب سرشکستگی! ـ در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق ـ در رقص راهبانه ی شکرانه ی کدام آتش زدای کام بازوان فواره یی تان را خواهید برفراشت؟ *** افسوس ! موها، نگاه ها به عبث عطر لغات شاعر را تاریک می کنند . دختران رفت و آمد در دشت مه زادامه مطلب

برچسب: زخم,قلب,آبائی, نویسنده: نوید حسینی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:28

چهارشنبه 4 مرداد 1396 ادامه مطلب

برچسب: هوای,حوا, نویسنده: نوید حسینی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:28

واقعیت

نه پاهای رفته ی تو بود

نه دل شکسته ی من

واقعیت

خستگی دل بود

از تکرار دلتنگی های مدام

از گفتنِ دوستت دارم های بی پاسخ

از اینکه هرکه آمد و گفت

خوب است ؟

لبخند زدم

و گفتم خوب.. سلام دارد!!

" عادل دانتیسم "

برچسب: نویسنده: نوید حسینی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 7:09

صفحه بندی